اما..........................

دنیا بزرگیه و لی آدمای با دلهای کوچیک داره . آدما به قدری دلها شون کوچیک هست که جای برای

همدردی و محبت و مهربانی نداره.

آدما دلها شون مانند مردابی سرد و تاریک شده٬مردابی که پر از لجن و نا پاکیه و هرکی پا شو بزاره تو

این مرداب به سرعت فرو می ره و از بین می ره.

دلهای آدما دیگه پر  از دورنگی شده٬دیگه کسی به فکر کسه دیگه ای نیست.انسانیت از بین رفته .

ای کاش همه مردم در یک حد بوذند .

ای کاش هیچ فقیری تو دنیا وجود نداشت ٬وقتی فکر می کنم  که ادمای هستن که نون شب ندارن و

گرسنه می خوابند و از این که بچه هاشون رو می بینن که از گرسنگی جلو چشما شون پر پر می شن

وای که چه رنجی می کشند ٬ چه سخته عزیز ادم جلو چشماش پرپر به شه و نتونه براش کاری کنه

از دیدن این صحنه ها حالم از ادمای که فقط بفکر اسایش و راحتی خودشون هستند و از آدمای دیگه

هیچ خبری ندارن بهم می خوره.

ای کاش ..........

دیگه نمی دونم چی بگم دلم از این دنیا و ادماش خیلی پر هستش

این بچه  مادرش رو بلند می کنه  ولی نمی دونه که مادرش از شدت گرسنگی مرده

تا کی باید این طوری مردم از گرسنگی  بمیرند  تا کی؟

 خدا...

تنهای خیلی سخته

 

 

 

از این دله تنگ هر چه بگی بازم کمه

توی دفتر ثبت دلتنگی ها

 

میخوام جملتو تموم کنم اما نمیشه

 

میخام دیگه بس کنم اما انگار

 

خود دل میگه بگو


بیشتر از غم من بگو


بگو برای همگان تا بدانند

 

 دل تنهاترین است


و این تنهاترین بهترین است

و روزی که دفتر ثبت دلتنگی ها را دیگران ببینند

 

روزیست که من دیگه نیستم

 

و شاید این نوش دارویی باشد پس از مرگ دل

تنها ترین تنها

                               اگر تنها ترین تنهاها شوم

                                                    باز خدا هست

          او جانشین همه ی نداشتن هاست

                  نفرین و آفرین ها بی ثمر است

                          اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

                   و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

  تو جاودان آسیب نا پذیر من هستی

                                  ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی

 

                                                                                  دکتر شریعتی

                                                امتحان عشق

در جلسه امتحان عشق

        من مانده ام و یک برگه سفید!

  یک دنیا حرف نا گفتنی

               و یک بغل تنهایی ودلتنگی...

      درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

                    در این سکوت بغض آلود

 قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

                                             و برگه سفیدم

     عاشقانه قطره را در آغوش میکشد!

عشق تو نوشتنی نیست...در برگه ام کنار آن قطره

                     یک قلب کوچک می کشم!

                وقت تمام است.

                               برگه ها بالا...

دغدغه ی انسان

 
انسان ؛ به دنبال کشف موجودی مستقل که برای تولید نیاز به والد ندارد،وجود گِلیش را به آب و آتش می زند. انسان معلول است و فانی ...او پر از ضعف است؛ پس در تلاش است تا چارآخشیج را تحت سلطه ی خودش در آورد.

و طبیعتِ او برای جبران ضعفها و نقایصش ، او را به گشتن، داشتن و کشف هویتهای خیالی و مستقل تشویق می کند.

از دیرباز در پی عنصر بود؛ "عنصر".این واژه را خود ساخت و اینگونه تعریفش کرد : واحدی که همه چیز از آن درست شده باشد و خود از چیزی به وجود نیامده و در تولید خودش مستقل عمل کند.پدید نمی آید و از بین نمی رود.

تعریف کامل بود.شامل تمام ویژگی هایی می شد که انسان از آنها بی بهره بود.برای همین ،تالس آب را "عنصر" قرار داد و آن را مبدا همه چیز اعلام کرد. و آب مورد پرستش انسان قرار گرفت.

اما بعد دید که نقصی هست...عیبی نه چندان کوچک در کارش.و آن اینکه درک "تولید مستقل" برای انسان دشوار و غیر ممکن می نمود.انسان – و تمام موجودات اطرافش – "زاده شده" اند.عنصرهایی هم که تعریف می کرد، همه " زاده شده" بودند...آب،خاک،هوا،آتش. و او...انسان،به دنبال موجودی بود که نمی دانست کوچک است یا بزرگ.به دنبال قدرتی که بوجود آورد و از بین ببرد.قدرتی که فانی نباشد.در همه چیز نشانه از او باشد و همه کس به فرمان او زاده شوند.نمی دانست این قدرت چیست و کیست...در طول تاریخ ،انسان در پی این موجود به بیراهه هم کشیده شد – آب را پرستید،نور را، خورشید را..انسان را و حتی مجسمه های دست سازش را -  اما از جستجو دست نکشید.او نایستاد چون ایمان داشت که سوالش جواب دارد.او گشت.

گشت و گشت...و در نهایت به زاینده اش رسید؛ به آفریننده اش.

رازهای دستیابی به آرامش شامل 40 مورد هست که شما به میزان اون تعداد مواردی را که انجام دهید یه قدم به

1-    شکر گذار نعمت های الهی باشید.

2-    نیایش کنید.

3-    سکوت کنید و با صدای ملایم صحبت کنید.

4-    باغبانی کنید .( در خانه های آپارتمانی رسیدن به گیاه ها )

5-    به صدای آواز پرندگان گوش کنید.

6-    طلوع و غروب آفتاب را نگاه کنید.

7-    گلها را ببویید.

8-    به دامان طبیعت برو.ید.

9-    ساعت مچی را رها کنید

10-شقیقاهایتان را مساژ دهید.

11-مو های خود را شانه بزنید.

12-موسقی مورد علاقه خود را گوش کنید.

13-لبخند بزنید.

14-نفس عمیق بکشید.

15-هر روز استحمام کنید .

16-شیر بخورید.

17-ظرفی پر از میوه را تماشا کنید.

18-هر روز هشت لیوان آب بنوشید.

19-تغذیه مناسب داشته باشید.

20-به میزان کافی استراحت کنید.

21-بازی کنید.

22-با دوستی رازدار درد و دل کنید.

23-اشک بریزید.

24-پاکیزه باشید.

25-نظم را رعایت کنید .

26-صادق و راز نگهدار باشید.

27-به کسانی که دوستشان دارید ابراز علاقه کنید.

28-همه کاینات را دوست داشته باشید.

29-به خود و دیگران احترام بگذارید.

30-مؤدب و مهربان باشید.

31-به قولهایتان عمل کنید.

32-مشکلات و تشویش های خود را بنویسید.

33-لیستی از موفقیت هایی که تا به حال داشته اید را بنویسید.

34-مثبت اندیش باشید.

35-خود و دیگران را ببخشید.

36- گذشته را رها کنید و در اکنون جاودانه زندگی کنید .

37-بخشش کنید.

38-برای رسیدن به اهداف خود برنامه ریزی کنید.

39-اهداف خود را تعیین کنید .

40- به خدا ایمان داشته باشید.

پدر مادر شما متهمید!

 

 شما متهمید به اینکه مرا به دنیا آوردید بدون اینکه به فکر ساختن دنیای من باشید. شما متهمید به اینکه مذهبی را برای من به ارث گذاشتید که نه شناختی درباره آن داشتید و نه تلاشی برای شناخت آن کردید. شما متهمید به اینکه دنیای کوچک و پر از حرص و خوف را برای من به یادگار گذاشتید. شما دنیایی را برایم ترسیم کردید که در راس آن خدای قهاری نشسته است و هر لحظه منتظر خطای بندگانش است تا افعی های زهرآلودش را بر گردنش بیاندازد

پدر مادر شما متهمید!

 پدر میراث تو در خانه کتابیست به نام قرآن، که هر روز با صوت و گریه می خواندیش بی آنکه به معنی آن پی ببری ولی نه از دروغ پرهیز می کردی و نه از رشوه گرفتن از ارباب رجوع ابایی داشتی. شما متهمید به اینکه ماهها مرا از خوردن منع کردید بی آنکه به من بگویید چرا نباید بخورم و هیچ ندانستید که از لج شما (اگر هم یخچال را قفل می کردید) با چشیدن قطره آبی روزه تان را تمسخر می کردم.

 پدر شما متهمید!

 پدر شما روز عاشورا بر تنم کفن می پوشاندی و بر سرم گل می مالیدی بی آنکه دلیلش را برایم روش کنی و هیچ ندانستی که از دیدن صحنه شمشیر زدن بر فرق سرت چند شب گریه کردم. مادر شما متهمید! مادر شما نه در زندگی عشق را لمس کردید و نه اجازه دادید فرزندانتان عشق را بر زبان بیاورند. شما هرگز نام پدر را به زبان نیاوردی و اجازه ندادی من هم نام عشقم را بر زبان بیاورم و اینکه نام عشقمان را فریاد بزنم به بغضی تبدیل شد تا روزی که او با لباس سفید و چشم گریان رفت. آنروز در گوشه نشسته و گریه کردم و تو هیچ ندانستی که گریه من نه برای امام حسینت بود، بلکه به خاطر از دست دادن عشقم گریه می کردم. مادر از خوف خدا همه روزه مشغول ذکر بودی اما هرگز نفهمیدم چرا به همسایه و فامیل حسادت می کنی؟ 

 پدر مادر شما متهمید!

 شما هر روز در گوشم خواندید که دنیا فانی ایست و این چند روز عمر ارزشی ندارد و اجازه ندادید از کودکی و جوانی ام بهره ببرم. زیبایی ها را جلوه گناه خواندید و مرا به زیبایی هایی که نه دیدم و نه شما دیدید وعده دادید. شما همه عمر تلاش کردید که آخرت خود را آباد کنید اما افسوس که دنیای شیرین ما را به فنا دادید. موسیقی را بر ما حرام کردید و حتی تاری که خلوت تنهایی ام را پر می کرد در هم شکستید اما هیچ فکر نکردید که صدای نوحه و مداحی گوشخراشتان آزارم می دهد.

 پدر مادر شما متهمید!

 همانگونه که خود با سفارش بزرگترتان بر سر سفره عقد نشسته بودید ما را وادار کردید که با تصمیم شما ازدواج کنیم و حتی به گریه های خواهرم که شوهرش را دوست نداشت توجه نکردید. پدر مادر شما متهمید! آیا می دانستید همان موقع که بار سفر به خانه خدای خود! بسته بودید و میلیونها تومان به سرزمین عشق!! می بردید، فرزندتان دربه در دنبال وام برای پول پیش مسکن بود؟ آیا می دانید همان روزی که سفره ابولفضل در خانه پهن بود و همسایه ها با خوردن میوه و شیرینی های رنگارنگ آخرت شما را می ساختند، من دلم  یک جعبه آبرنگ می خواست که شما برایم نخریدید!

 پدر مادر شما متهمید!  

 شما متهمید به اینکه کیش و آئین مرا به فنا دادید. شما متهمید! چون هنگامی که عشق پاکم به دختر همسایه را به زبان آوردم از شما کتک خوردم. شما هر روز مرا از خواب شیرین صبحگاهی بیدار می کردید و آب سرد بر رویم میزدید و به دنبال خود رو به سویی که نمی دانستم کجاست خم و راستم می کردید چرا؟ هیچ می دانستید که به جای کلمات عربی نامفهومی که شما یادم داده بودید در سجده شما را نفرین می کردم! شما چه چیزی برایم به یادگار گذاشتید؟ شما به خواهرم هم ظلم کردید. هنگامی که شوهر انتخابی اش دست زن دیگری را گرفت و به خانه اش آورد، دخترتان را سرزنش کردید و گفتید با لباس سفید رفتی و با کفن سفید می آیی! شما متهمید چون فریاد های دخترتان که نمی خواست عشق ناچیز شوهرش را تقسیم کند نشنیدید.

 پدر مادر شما متهمید!

 چون نخستین بار دروغ را از زبان شما شنیدم. مادر هیچ به یاد دارید که چند بار این جمله " به باباتان نگید!" را برایمان تکرار کردید؟ و یا پدر! شما هیچ به یاد دارید که چند هزار بار به ما دروغ گفتید؟ پدر مادر شما متهمید! پدر شما به جای صحبت از زیبایی ها و خوبی ها دنیا همیشه سفره غیبت و بدگویی از دیگران را در منزل پهن می کردی و در نبود غیبت هم با آن صدای گوشخراشت قرآن می خواندی.

 پدر مادر اسلامت را نمی خواهم. نمی دانم هنگامی که در گوشم اذان گفتید راه فراری هم برایم گذاشتید یانه؟ نمی دانم به چه اجازه ای مرا مسلمان خواندید! مگر شما از مسلمانی چیزی فهمیده بودید؟ پدر مادر می خواهم فریاد بزنم که شما در حق ما ظلم کردید. شما دنیای زیبا و پر از خوبی ها را به جهنمی که همواره با درد و بدبختی همراه است، تبدیل کردید. شادی را از ما گرفتید و هر روز سال را پیراهن سیاه بر تنمان کردید و هربار هم که پرسیدم " آخه شهادت حضرت فاطمه که هفته پیش بود" جواب دادید این یک روایت دیگر است!

 پدر مادر شما متهمید!

 حداقل اجازه بدهید اسلام شما را که جز بدبختی برایم هیچ ارمغانی نداشت دور بریزم و شاید در این میانه اسلام دیگری که برایم خوشبختی در این دنیا به ارمغان بیاورد را برگزینم.

love

احاديث امامان و پيامبر اکرم : روابط زناشويي


پيامبر اکرم (ص):

چون عروسي به خانه آورديد، با محبت و تواضع کفش هايش را در آورده ،پاهايش را بشوييد آن گاه او را به حجله دعوت کنيد .اين چنين است که مهر،برکت و رحمت بر خانه و عروستان سايه مي افکند .


امام صادق(ع):

وقتي عروس به حجله آمد به کعبه رو کنيد،گيسوان او را نوازش کرده زلف تاب دارش را به چنگ گيريد و آرام بگوييد ((خدايا !اين امانت توست که به من سپردي .با گفته ي تو او را به خود حلال کرده ام ،فرزندم را مبارک ، پارسا و از پيروان پيامبرت قرار ده و شيطان را از او دور فرما))


امام صادق(ع) :

آن گاه وضو سازيد ،تن و روان خويش طراوت بخشيد ،رو به خداي مهربان کنيد و دو رکعت نماز عشق به جاي آوريد .به عروس خود نيز بگوييد همين کار را بکند.


امام صادق(ع) :

پيش از اين که با عروس خويش به بستر زفاف رويد،هديه اي به وي بدهيد ،با اين کار عشق و آرامش را به او هديه کرده ايد.


پيامبر اکرم(ص):

شب هنگام که شوهرتان در بستر آرميده و منتظر آغوش گرم شماست،خود را به کاري سر گرم نکنيد،زمان را طول ندهيد ،مبادا همسرتان به خواب برود، چرا که زني اين چنين ،تا بيداري شوهر همواره مورد نفرين فرشتگان است.


امام صادق(ع):

خانمها شرم و آرزم صفت پسنديده و نيکوي شماست ،اما حيا از شوهر ،ناپسند و بيجا. بهترين شما کسي است که چون با شوهر خلوت کند ،لباس حيا از خود بيفکند و چون لباس بپوشد ،جامه ي شرم و حيا را نيز بپوشد و زيبايي ها و دل ربايي هاي خود را به ديگران عرضه مدارد.


پيامبر اکرم(ص):

شب هنگام که پرده ها فرو مي افتد ، خواب بر پلک ها چيره ميشود بر هيچ بانويي روا نيست که بخوابد،مگر آن که خويشتن را به آغوش شوهر بسپارد .بايد لباس از تن به در آيد ،کنار شوهر بياراميد و پوست بدن خويش به بدن شوهر بچسبانيد .اين چنين خود را به شوهر عرضه داشته ايد .


پيامبر اکرم(ص):

هر جا که شوهرتان شما را به خلوت بخواند ،همان جا بهشت شماست! روا نيست شوهر خود را از بهره وري جنسي و لذت حلال منع کنيد .


امام صادق(ع):

دنيا و خوشي هاي آن براي شما آفريده شده است . لذيذ ترين چيزها در اين دنيا آميزش با همسر است .چنان که لذت بخش ترين کاردر باغ بهشت نيز همين است.


امام صادق(ع):

چه لذتي بالاتر و چشم نواز تر از ديدن بدن عريان همسر است . قبل از هم خوابگي خود را از شوهرتان دريغ مداريد ،بگذاريد شوهرتان شما را ببويد و ببوسد.

پيامبر اکرم(ص):

وقتي به سوي همسرتان مي رويد ،در آغوش فرشتگانيد.چون به آميزش مي پردازيد گناهانتان چون برگ درختان فرو مي ريزد و چون غسل ميکنيد خود را مي شوييد ،از گناهان بيرون مي رويد .


پيامبر اکرم(ص):

مرد را به حال خود بگذاريد با وي در نياويزيد او را به اجبار به سوي خود نخوانيد مرد نيازمند عشوه گري و طنازي است نه زور و اجبار.


پيامبر اکرم(ص):

سخن گفتن با پروردگار لذت بخش و روح افزاست،اما وقتي شوهرتان شما را به خلوت خويش ميخواند، نماز را طول ندهيد و خرامان به سويش بشتابيد.

پيامبر اکرم (ص):

هنگام در آميختن با همسر خويش ،يکديگر را ببوييد ،ببوسيد ،عشق بازي کنيد و با سخنان محبت اميز ،عشق را به او پيش کش کنيد .


امام صادق (ع) :

هنگام آميزش چون پرندگان شتاب نکنيد صبر پيشه ي خود سازيد زنها نيازمند وقت بيشتري هستند مدتي نه چندان طولاني به عشق بازي بپردازيد همسرتان را کاملا" آماده سازيد.آمادگي دو سويه آميزش را فرح بخش و کامل مي کند.


امام رضا(ع):

آميزش مکن مگر اينکه با همسرت بسيار بازي کني و سينه هايش را آرام بفشاري چون چنين کني آمادگي لازم را براي در آميختن پيدا مي کند .در اين حالت،شهوت از صورت و چشمان او نمايان مي شود و از تو همان ميطلبد که تو از وي مي خواهي .


امام صادق (ع):

هيچ گاه با شکم سير با همسر خود هم بستر نشويد اين کار موجب بيماري و چه بسا موجب مرگ خواهد شد .


امام صادق(ع):

چون شب از سفر بر مي گردي،خستگي راه آرامش از تو ميستاند بهتر است آميزش با همسرت را تا صبح به تاخير اندازي.

کاش!

کاش!

دلم گرفته است از این سکوت از این فضای غم بار از این سکوت مطلق از این شب طولانی گرفته است!کاش می توانستم اشکانم را ارام بر پهنای صورتم برقصانم کاش می توانستم بغض سنگی صدایم را بشکنم! دلم گرفته و اکنده از اندوهیست کهنه!کاش می توانستم غم را از چشمانت بگیرم کاش می توانیستم بغض را از اهنگ صدایت بگیرم و نوای شادی را بر طنین صدایت تقدیم کنم!کاش کاش و ای کاش! کاش می توانستم غم های دیرینه ات را از دل کوچک و بلوریت بگیرم و در گذشته های دور رهایشان کنم! در گذشته های دور در ان هنگام که انسانی پا بر زمین ننهاده بود در اقیانوسی ژرف غرق کنم!دلم گرفته است از گذشته ار حال دلم از اکنون گرفته است!از این لحظه ها از این ثانیه ها دلم غمگین و چشمانم بارانیست کاش می توانستم از چشمان بارانیم به دل شیشه ایت راهی سبز و جاویدان را پل بزنم! و باز چه قدر این ثانیه ها سنگین و سکوتشان غمگین است!                           

                         

ای غریبه

با توام ای غریبه تو که از کوچه ی من می گذری زوزه ی باد چه ها گفت به

تو؟ تو به دنبال چه؟ گر به دنبال منی تن این کوچه منم! گرچه بوی غم و

اندوه و نموری دارم..... لیک این را تو بدان غم دوری گل این گونه مرا خار

نمود! اری ای رهگذر ای دوست که با دیده ی عبرت به دلم می نگری

روزگاری دل من نیز گل سرخی داشت!به گل سرخ خودش می بالید!

لیک روزی یک باد بادی از تاریکی گل سرخم را برد گل خوبیهایم، گل خنده

گل عمرم را برد! و از ان روز سیاه من و این کوچه ی دل همه مخروبه شدیم

 در تمنای گل و نور و چراغ! و از ان روز نه نوری دیدیم و نه حتی رنگی

تا به امروز که تو به میان من واین کوچه ی دل امده ای! بنشین در دل و از 

راز دلم اگه شو! مگذر همچون باد! لیک او... اری او از میان کوچه گذشت

مثل هر رهگذری..... 

بیا عزیز دل

 

برای رفتن همیشه فرصت هست، برای امدن دیر می شود و برای باز امدن

گاه می گذرد! بیا راهی بسازیم که رفتنش مسدود باشد، بیا راهی بسازیم

که اسمانه اش به بلندای اندیشه ماندن باشد!  بیا هرگز نرویم!

بی تو

بی تو ای زمزمه هایت همه لالایی عشق خواب ها می شکند هر بیگاه

از پس چشم ترم

من بیچاره که از هیچ ترین هیچ ترم     با تو دیروز به دنیا شدم اما امروز

بی تو ای اب حیات       از کهنسالترین کوه زمین پیرترم!

عزیز دل

 

عزیز دل

قبل از سفر بی بازگشتت ، قبل از گم شدنت پشت هزاران هزار حصار، پشت هزاران ورق خاطره و پشت هزاران روز دیوانگی لطفی در حق من کن:

به من یاد بده به سنگ و ستاره به موج و به ماه تنهای  پر غرور کویر چگونه نگاه کنم تا یاد تو نیفتم؟

به من یاد بده چگونه هر زیبایی هر خوبی و هر لطافت را با سنگ ترازوی لطافت ، زیبایی و خوبی تو وزن نکنم؟

یادم می دهی؟

راستی.......

اگر خواستی برگردی من حدود ساعت گریه و گیتار ، خانه هستم 

اگر دیر امدی و پشت در ماندی ، بوسه ای بر قفل ها بزن

همه ی درها باز خواهند شد........... 

افسوس؟

 

بزرگترین افسوس ادمی ان است که می خواهد ولی نمی تواند ، و به یاد می اورد روزی را که می توانست ولی نخواست !

تو نیستی

 

تو نیستی که ببینی ، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست ، چگونه عکس تو در برق شیشه ها بیداست ، چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ،  هنوز پنجره باز است انگار تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها چمن ها و شعمدانی ها به ان ترنم شیرین به ان تبسم مهر به ان نگاه بر از افتاب می نگرند تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند انگار تو را به نام صدا می کنند هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون اینه ی اب می نگرد! چراغ، ایینه، دیوار، بی تو غمگین اند تو نیستی ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم! غروب های غمگین در این رواق نیاز برنده ساکت و غمگین، ستاره بیمار است ، دو چشم خسته ی من در این امید عبث، دو شمع سوخته جان همیشه بیدار؟                  تو نیستی که ببینی!   (فریدون مشیری)

 

به چیز بهتری عشق بورزید

 

به چيزي برتر وعالي تر عشق بورزيد. چيزي كه درآن غرق شويد،چيزي كه شمارا تسخير كند،ولي شما نتوانيد آن را تسخير كنيد.عشق مي تواند مشكلات بزرگي ايجاد كند. عشق هم چنين قادر است سرور ولذت عظيمي به وجود آورد.بايد بسيار هوشيار بود،زيرا عشق شيمي بنيادين وجود ماست.اگر كسي نسبت به انرژي عشق خود،آگاه باشد،آن گاه همه چيز درست پيش خواهد رفت.هميشه به چيزي برتر از خودتان عشق بورزيد وآن گاه ديگر دچار

مشكل نخواهيد شد.مردم غالبا به چيزي پايين تر از خود،به چيزي كوچك تر عشق مي ورزند،زيرا چيزهاي كوچكتر را مي توان كنترل كرد،بر آن ها مسلط بود واحساس خوبي داشت.به اين ترتيب ،احساس برتري مي كنيم ونفس راضي مي شود.به چيزي برتر وعالي تر عشق بورزيد.چيزي كه درآن غرق شويد،چيزي كه شما راتسخير كند،اما شما نتوانيد آنرا تسخير كنيد .آن گاه نفس ناپديد مي شود ووقتي عشق عاري از نفس باشد،به دعا تبديل مي شود.

عشق از خود شروع می شود

 

ما هميشه به عشق ورزيدن به ديگري فكر مي كنيم.مردها به عشق ورزيدن به زن ها فكر مي كنند وزن ها به عشق

ورزيدن به مردها.مادرها به عشق ورزيدن به فرزندان وفرزندان به عشق ورزيدن به مادرشان فكر مي كنند.

با وجود اين ،اگر خودتان را دوست نداشته باشيد ،غير ممكن است بتوانيد ديگري را دوست داشته باشيد.

فقط درصورتي مي توانيد شخص ديگري را دوست داشته باشيد كه در خود عشق داشته باشيد.فقط زماني كه چيزي

را داشته باشيد،مي توانيد آن را با ديگري سهيم شويد.فرض كنيم خودمان را دوست داريم واكنون مشكل اين است چگونه همسايه مان را دوست داشته باشيم. به همين دليل است كه درباره ي عشق سخنان زيادي گفته شده،اما دنيا هنوز زشت است،مالامال از نفرت ،جنگ ، خشونت و خشم.

وقتي بدانيم كه خودمان را دوست نداريم ،به شناخت بزرگي رسيده ايم.دوست داشتن خود،واقعا دشوار است،زيرا به ما آموخته اند خودمان را سرزنش ومحكوم كنيم.به ما آموخته اند كه ارزشمند نيستيم.به اين ترتيب چگونه ممكن است انساني بي ارزش را دوست داشت؟چگونه مي توان كسي را محكوم است وسرزنش وتحقير شده ،دوست داشت؟

اين درك عاقبت نصيب هركس خواهد شد.اگر هنوز درك نكرده ايد كه خودتان را دوست نداريد،نگران نشويد.پنجره اي باز شده است. ديگر به مدت طولاني دراتاق نخواهيد ماند وازاتاق بيرون خواهيد آمدو وقتي آسمان بازرا بشناسيد ،نمي توانيد در دنيايي راكد وبسته محصور بمانيد وازآن بيرون خواهيد آمد.

یاد تو

به پیش روی من , تا چشم کار می کند  ,دریاست. 

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست. 

در این ساحل که من افتاده ام خاموش 

غمم دریا , دلم تنهاست, 

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست. 

خروش موج با من می کند نجوا :  

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ... 

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

زپا این بند خونین بر کنم نیست

امید آنکه جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست.

  فریدون مشیری