شما متهمید به اینکه مرا به دنیا آوردید بدون اینکه به فکر ساختن دنیای من باشید. شما متهمید به اینکه مذهبی را برای من به ارث گذاشتید که نه شناختی درباره آن داشتید و نه تلاشی برای شناخت آن کردید. شما متهمید به اینکه دنیای کوچک و پر از حرص و خوف را برای من به یادگار گذاشتید. شما دنیایی را برایم ترسیم کردید که در راس آن خدای قهاری نشسته است و هر لحظه منتظر خطای بندگانش است تا افعی های زهرآلودش را بر گردنش بیاندازد

پدر مادر شما متهمید!

 پدر میراث تو در خانه کتابیست به نام قرآن، که هر روز با صوت و گریه می خواندیش بی آنکه به معنی آن پی ببری ولی نه از دروغ پرهیز می کردی و نه از رشوه گرفتن از ارباب رجوع ابایی داشتی. شما متهمید به اینکه ماهها مرا از خوردن منع کردید بی آنکه به من بگویید چرا نباید بخورم و هیچ ندانستید که از لج شما (اگر هم یخچال را قفل می کردید) با چشیدن قطره آبی روزه تان را تمسخر می کردم.

 پدر شما متهمید!

 پدر شما روز عاشورا بر تنم کفن می پوشاندی و بر سرم گل می مالیدی بی آنکه دلیلش را برایم روش کنی و هیچ ندانستی که از دیدن صحنه شمشیر زدن بر فرق سرت چند شب گریه کردم. مادر شما متهمید! مادر شما نه در زندگی عشق را لمس کردید و نه اجازه دادید فرزندانتان عشق را بر زبان بیاورند. شما هرگز نام پدر را به زبان نیاوردی و اجازه ندادی من هم نام عشقم را بر زبان بیاورم و اینکه نام عشقمان را فریاد بزنم به بغضی تبدیل شد تا روزی که او با لباس سفید و چشم گریان رفت. آنروز در گوشه نشسته و گریه کردم و تو هیچ ندانستی که گریه من نه برای امام حسینت بود، بلکه به خاطر از دست دادن عشقم گریه می کردم. مادر از خوف خدا همه روزه مشغول ذکر بودی اما هرگز نفهمیدم چرا به همسایه و فامیل حسادت می کنی؟ 

 پدر مادر شما متهمید!

 شما هر روز در گوشم خواندید که دنیا فانی ایست و این چند روز عمر ارزشی ندارد و اجازه ندادید از کودکی و جوانی ام بهره ببرم. زیبایی ها را جلوه گناه خواندید و مرا به زیبایی هایی که نه دیدم و نه شما دیدید وعده دادید. شما همه عمر تلاش کردید که آخرت خود را آباد کنید اما افسوس که دنیای شیرین ما را به فنا دادید. موسیقی را بر ما حرام کردید و حتی تاری که خلوت تنهایی ام را پر می کرد در هم شکستید اما هیچ فکر نکردید که صدای نوحه و مداحی گوشخراشتان آزارم می دهد.

 پدر مادر شما متهمید!

 همانگونه که خود با سفارش بزرگترتان بر سر سفره عقد نشسته بودید ما را وادار کردید که با تصمیم شما ازدواج کنیم و حتی به گریه های خواهرم که شوهرش را دوست نداشت توجه نکردید. پدر مادر شما متهمید! آیا می دانستید همان موقع که بار سفر به خانه خدای خود! بسته بودید و میلیونها تومان به سرزمین عشق!! می بردید، فرزندتان دربه در دنبال وام برای پول پیش مسکن بود؟ آیا می دانید همان روزی که سفره ابولفضل در خانه پهن بود و همسایه ها با خوردن میوه و شیرینی های رنگارنگ آخرت شما را می ساختند، من دلم  یک جعبه آبرنگ می خواست که شما برایم نخریدید!

 پدر مادر شما متهمید!  

 شما متهمید به اینکه کیش و آئین مرا به فنا دادید. شما متهمید! چون هنگامی که عشق پاکم به دختر همسایه را به زبان آوردم از شما کتک خوردم. شما هر روز مرا از خواب شیرین صبحگاهی بیدار می کردید و آب سرد بر رویم میزدید و به دنبال خود رو به سویی که نمی دانستم کجاست خم و راستم می کردید چرا؟ هیچ می دانستید که به جای کلمات عربی نامفهومی که شما یادم داده بودید در سجده شما را نفرین می کردم! شما چه چیزی برایم به یادگار گذاشتید؟ شما به خواهرم هم ظلم کردید. هنگامی که شوهر انتخابی اش دست زن دیگری را گرفت و به خانه اش آورد، دخترتان را سرزنش کردید و گفتید با لباس سفید رفتی و با کفن سفید می آیی! شما متهمید چون فریاد های دخترتان که نمی خواست عشق ناچیز شوهرش را تقسیم کند نشنیدید.

 پدر مادر شما متهمید!

 چون نخستین بار دروغ را از زبان شما شنیدم. مادر هیچ به یاد دارید که چند بار این جمله " به باباتان نگید!" را برایمان تکرار کردید؟ و یا پدر! شما هیچ به یاد دارید که چند هزار بار به ما دروغ گفتید؟ پدر مادر شما متهمید! پدر شما به جای صحبت از زیبایی ها و خوبی ها دنیا همیشه سفره غیبت و بدگویی از دیگران را در منزل پهن می کردی و در نبود غیبت هم با آن صدای گوشخراشت قرآن می خواندی.

 پدر مادر اسلامت را نمی خواهم. نمی دانم هنگامی که در گوشم اذان گفتید راه فراری هم برایم گذاشتید یانه؟ نمی دانم به چه اجازه ای مرا مسلمان خواندید! مگر شما از مسلمانی چیزی فهمیده بودید؟ پدر مادر می خواهم فریاد بزنم که شما در حق ما ظلم کردید. شما دنیای زیبا و پر از خوبی ها را به جهنمی که همواره با درد و بدبختی همراه است، تبدیل کردید. شادی را از ما گرفتید و هر روز سال را پیراهن سیاه بر تنمان کردید و هربار هم که پرسیدم " آخه شهادت حضرت فاطمه که هفته پیش بود" جواب دادید این یک روایت دیگر است!

 پدر مادر شما متهمید!

 حداقل اجازه بدهید اسلام شما را که جز بدبختی برایم هیچ ارمغانی نداشت دور بریزم و شاید در این میانه اسلام دیگری که برایم خوشبختی در این دنیا به ارمغان بیاورد را برگزینم.