...

من را به غير عشق به نامي صدا نکن غم را دوباره وارد اين ماجرا نکن بيهوده پشت پا به غزلهاي من نزن با خاطرات خوب من اينگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کني خود را اسير پيچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زيبائيت

تو بودي مي گفتي ، عاشقم مي موني
تو بودي كه قول دادي با من بموني
تو بودي با اون نگات ، با اون طعم لبات
تو بودي با اون چشات قلبم رو لرزوندي
رفتي از پيش من تنها شدم
مي خوام بات بمونم اگه نياي من ديونه ميشم
چقدر سخت است سخن دل گفتن با كسي كه دلت بي پروا برايش باز است و هيچ پرده اي ميان اسرار درونت برايش وجود ندارد .دلم عجيب گرفته است انگار لحظه هاي آخر عمر خويش را سپري مي كنم
نفس كشيدن دشوار شده وچيزي همچون تكه سنگي راه گلويم را بسته است بعضي ها نامش را بغض مي گذارند اما اگر بغض بود يك جائي خسته مي شد و مي شكست و مرا آرام مي كرد
اما انگار قصد رهائي ندارد شيشه نحيف احساس من ديگر تاب تحمل ضربات سنگيني را كه غم دوري تو بر او مي زند را ندارد نمي دانم شكست غرور مردانه ام را چگونه از نگاه پرسشگر اطرافيانم پنهان كنم
وقتي كه تمام وجودم آن را فرياد مي زند

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن
توام این زهر تلخ نفرت رو نوش کن
چقدر ساده بودم که باور کردم
همون بهتر بری مارم فراموش کن
تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی می گم برای من مردی ........
دوباره برگشتم به همون خلوت تنهایی خودم.خیلی وقت بود با خیلی چیزا غریب شده بودم.غرق عشقی دروغین بودم و نسبت به دلتنگی هام بی تفاوت شده بوم.دلتنگی هایی که خیلی دلتنگشونم....
دلم همون پنجره رو می خواد با همون آسمون که هروقت از چیزی یا کسی دلخور می شدم شبا زیر سقف آبیش می شستم و از همه شکایت می کردم و گاهی هم اشک....
یادش بخیر ... به حال خودم افسوس می خوردم.منی که سراسر وجودم لبریز از عشق و عاشقی بود و قلبم همیشه از حرارت عشق گرم بود حالا باید تو شعله ی وحشی نفرت بسوزم....
دروغ دروغ دروغ .... یعنی همه ی اون حرفا دروغ بود؟؟ تویی که دم از با هم بودن تا آخر عمر می زدی...
یادته چجوری برای به دست آوردنم التماس می کردی.... وقتی اون روزا رو یادم میارم تنم یخ می زنه...
اولین دیدار.....
اولین شکست.......
می گن از شکست ها باید پند گرفت و به عنوان تجربه با خود داشت....اما این تجربه چیزی جز شک و تردید به همه چیز و همه کس نبود...
با نوازش های دستت سوختن از تب رو شناختم
تب عشقی آتشین که من به اون قلبم رو باختم
قاصد بودن من بود موج خوشحالی چشمات
وقتیکه عشق رو می دیدم توی قطرهای اشکات....
هرکی از عشق گریه کرده شادی رو تجربه کرده.....
این آخرین بازی بود و تو برنده اش بودی.... ازت بیزارم .....
آسمون دلم مه آلوده... خیلی وقته دلش بارون می خواد تا همه ی آلودگی هاش رو بشوره و ببره...
باقیه دلم یه مشت خاک همینم می خوام نباشه....
از نگاهات خوب می فهمم که تو فکرت یه فریبه
بازی بسه پاشو بشکن من غریب و تو غریبه.....
چه بی پرواست جام عشق....
هزاران جرعه ی نوشیدم....
این عقربه ها
به خاطر سبقت از یکدیگرلحظه های خوب را از ما میگیرند فقط به خاطر خودشان و غرورشان .
شایدم جادویی اند یا شایدم با من سر ناسازگاری دارند . چون در لحظه های با تو بودنم بر سرعتشان می افزایند انگار جه خبری شده ؟ و یا چه جایزه ای میخواهند برنده شوند ؟
در لحظه های تنهایی ام انگار نوبت استراحتشان فرا رسیده یا شاید فکر میکنند جایزه ای در کار نیست .
روزی آنها را به جزای اعمالشان میرسانم . فعلا احتاجشان دارم چون منتظرت هستم شاید باز دارند بازیم میدهند . شاید میخواهند استراحت کنند . شاید توقف کرده اند تا تو نیایی ولی وقتی دیدمت نگهشان میدارم و هر چقدر دلم خواست در کنارت مینشینم . ولی آنها دارند حرکت میکنند تمام ساعت ها و عقربه هایشان مثل همدیگرند .
- ببخشید آقا ساعت چند است ؟
- خانوم معذرت میخواهم ساعت چند است ؟
- دوست عزیزساعت دارید ؟
همه یک جواب میدهند : ساعت ** : ** است مثل ساعت من !!!
شاید این عقربه ها بی گناه هستند .
شاید تو نمی خواهی بیایی .
شاید تو بازیم میدهی .
شاید در توهمم سرعت عقربه ها کم و زیاد میشوند ..........
/1azizam%5b1%5d.jpg)