و اما عشق...
|
| |
|
و عشق خدا را جاوید می کند، در دل انسانهای عاشق اما عاشقانه پرستیدن خوب است یا در مالکیت داشتن معشوق!؟ اصلا باید مالک معشوق خود باشی؟ |
با تو ام...
|
با توام … با تویی که تپش مصراع های شعرمی… و تنها رهگذر در وهم های سبز خیالم که تنها گل یاس را می چیند… کاش می شد نبض فاصله ها را گرفت و در امتداد یک رویا به هم پیوست… کاش می شد این عشق نفرین شده را از لا به لای کوچه های تنگ و تاریک ذهنمان بیرون کشید و در وسط میدان شهر داد زد… دیوانه وار خندید و همراه با شاپرک ها رقص نور را به تماشا نشست… خیال چشمهایت که مرا تا اوج خدا می برد دیوانه ام می کند… و آن هنگام هست که شعر سهراب را با خود زمزمه می کنم : و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند… آری با تو که هستم به خدا نزدیکترم… و فکر این که زندگی بی روح است رنگ می بازد… و من با تمام وجود فریاد می زنم… به من که نگاه می کنی فریادم می شکند و من در چشمان تو محو می شوم… و در پشت آن اقیانوس آرام برای خود خانه ای نه از جنس خانه ی آن مردمان شهر نشینی که عشق مرا نفرین شده می دانستند می سازم… با تو که هستم روح را نقاشی می کنم و غروب را با طلوعی دیگر رنگ می زنم تا بگویم زندگی جاریست… با تو که هستم کویر هم زیبا می شود… و یاس و نفرت در روشنایی درون گم می شود… به آسمانم که نگاه می کنم دلم قرص می شود چون می تواند مرا وسیع کند … حس پرواز رهایم نمی کند چشمهایم را می بندم و خود را رها می کنم تا اوج بگیرم… چقدر شیرین است... |
شکسته....
سادگی خیال
|
| |
|
| |
|
آنگاه که حس تعفن و نفرت رهایم نمی کند چگونه می توانم عاشق باشم...؟ چگونه می توانم دیدم را نسبت به آدمها تازه کنم...؟ آنگاه که سادگی خیالم با دستهای نه چندان نا شناسی در هم می شکند ... و من تنها و بی کس ... در امتداد جاده ای سرد و ساکت... با گامهایی نه چندان استوار و محکم.. . که بدون ایمان و یقین در راه است... چگونه می توانم زیبایی و شکوه احساس را لمس کنم... و روح خود را به ابدیت پیوند زنم...؟ شاید سخت باشد از دست دادن احساسی ناب که حبابی بیش نبوده است... احساسی که در عین حال توانست خیالم را برای مدتی هر چند کوتاه نقاشی کند... آری نقاشی کرد... اما جنسش نه از جنس امروز بود... من تاوان گناه نکرده ام را دادم ... و بغضم همان ابتدا در گلو شکست... و احساساتی که مجبورم با دستهایم خفه اش کنم... که مبادا فردا عقلم احساس را تحقیر کند... کاش می شد سادگی خیال را از بین نمی بردیم... |
لجن زار
آ...ه که چقدر سخت است
از دست دادن گوهری گرانبها
که فکر می کردی
در اعماق زمین است و
به دست آوردنش باید سخت باشد
حال ببینی ، خسی بیش
بر روی لجن زارهای دریا نیست!
۲۶مهر۱۳۶۸
بچه برو پی کارت!
امروز صبح که از کوچه رد می شدم کودک همسایه را دیدم که در حال درست کردن خانه ای گلی با دستهای کو چکش بود...! توجه مرا به خودش جلب کرد... لحظه ای ایستادم و او را تماشا کردم...! با شور و شوق تمام مشغول کارش بود و اصلا متوجه حضور من هم نشد... داشت خانه اش را می ساخت انگار می خواست طرحی نو در اندازد! گِلی اما ساده و صمیمی ... دور از هیاهو... کم کم داشت تمامش می کرد ... با ظرفی که در دست داشت رفت تا آب بیاورد از کنار چند مرد که از بنگاه معاملاتی املاک کنار خیابان آمده بودند و در باره ی زمین و اجاره بها حرف می زدند رد شد... داخل حیاط شان شد و بعد از چند لحظه با ظرف پر از آب بیرون آمد معلوم نبود که این آخر کاری این همه آب را برای چه می خواهد! آن مردها هم مشغول بررسی زمین بودند که دیدم کودک بیچاره ظرفش را به زمین انداخت و به طرف آنها دوید اما دیگر دیر شده بود...! ستونهای خانه اش در زیرکفشهای آدم بزرگها دوام نیاورده بود...! کودک بیچاره شاکی شده بود و داشت گریه می کرد! اما تنها چیزی که شنید این بود که گفتند: بچه برو پی کارت همین!
شکسته....
|
نفرین....
نفرین به عشق.... نفرین به قلبم.... نفرین به باورم.... نفرین به سادگیم.... نفرین به احساسم....به وجودم....به گریه هام.... به این سستی....این ضعف....این درموندگی....این حقارت....این عذاب....این تنهایی.... بیزارم خدا....ازاینکه می دونم کی چی به سرم آورده و باید برم ولی قدرت رفتن ندارم.... ازاینکه می دونم چی بودم و هستم...و با همۀ لیاقتها و ارزشهام گذاشتم اینطور تحقیر بشم.... ازاینکه برای آدمیکه اینطور منو سوزونده و الان که من دارم اینقدر زجرآور توی اشکهام می سوزم معلوم نیست تو آغوش کدومیک از از من بهتراش خوابیده به این روز افتادم بیزارم.... لعنت به من که اینطور فریب خوردم....لعنت به من که عین یه الاغ دارم زار می زنم....لعنت به من که زجر دیدم و رنج کشیدم و جاش فقط عشقم و وجودم و روحم و وفامو و هرچی که داشتم از وجود با ارزشم رو به پاش ریختم و شدم این داغون ابله .... چقدر دروغ شنیدم و سکوت کردم....چقدر خیانت دیدم و باز وفا کردم....خدایا توروقران تو بگو حق من بود اینهمه بدی؟؟؟؟بگو خدا.....بگو....بگو چه کنم من خدااااااااا؟دیگه نمی کشم.... بیزارم از تو که ویرونم کردی....بیزار....برو خوش باش با از من بهترات....برو بخند به خریتم....برو بخواب با اونایی که بخاطرشون خوردم کردی....برو نترس من هرگز نفرینت نمی کنم....به این اشکا قسم که نمی کنم...اما اینو بدون.....دیگه تو دنیا مثل فرزانه نمی بینی...هرگز...هرگز...که بد شکوندیش....بد....و برام مثل روز روشنه اون روزی که پشیمون بشی از همۀ اونچه که با من کردی...بهتر از خود خدا میدونی جز خوبی ازم چیزی ندیدی...افسوس که اونروز خیلی دیره....گرچه نزدیکه...حالا برو و به یادگارهاییم که با عشق بهت داده بودم و برای زجر من پنهونشون می کردی و می گفتی دور ریختیشون نگاه کن و تو دلت به سادگیم بخند....آره بخند....به گریه هامم بخند....آرزوی منم از اول همین بود...که بخندی...حالا جه فرقی می کنه که با من بخندی یا به من بخندی؟؟؟؟!!!! منم رفتم به جهنم....به جهنم....به جهنم....به جهنم.... نفرین به من....نفرین.... نفرت ز تو ....نفرت.... |
خدایاازت جز مرگم چیزی رو طلب نمی کنم
عدالت!!!
|
| |
|
از دوران کودکی ام همیشه مادرم بهم می گفت خدا بزرگه ... خدا بخشنده است... خدا مهربونه... مهمتر از همه همیشه می گفت خدا وند عادل است... پس کو اون بخشندگی که مادرم می گفت...پس کو اون مهربونی... نه مهربونی... نه بخشنده گی...و نه عدالت!!! اصلا من می گم زندگی همینه... همین دروغایه که صبح تا شب به هم می گیم همین نقشای مسخره است . اصلا من شاکی ام... من حرف دارم من می خوام با خدا رودر رو حرف بزنم می خوام صاف تو چشاش نگاه کنم و ... اصلا من می خوام سرش داد بزنم... آره من می خوام سرش داد بزنم... می خوام بهش بگم که من به عدالتت شک دارم... من به عدالتت شک دارم من به عدالتت شک دارم من به عدالتت شک دارم چرا عدالتت رو بهم نشون نمی دی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا عدل عدالت کجاست خدایا دارم از این زمونه با این همه خوشی با این همه نامردی دارم دق میکنم خدایا مرگ هز آن من کن |
من محمد×××××× متولد26/7/1368(ملقب به داداشی) اینم تصویرمه