تو نیستی
تو نیستی که ببینی ، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست ، چگونه عکس تو در برق شیشه ها بیداست ، چگونه جای تو در جان زندگی سبز است ، هنوز پنجره باز است انگار تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها چمن ها و شعمدانی ها به ان ترنم شیرین به ان تبسم مهر به ان نگاه بر از افتاب می نگرند تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند انگار تو را به نام صدا می کنند هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون اینه ی اب می نگرد! چراغ، ایینه، دیوار، بی تو غمگین اند تو نیستی ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم! غروب های غمگین در این رواق نیاز برنده ساکت و غمگین، ستاره بیمار است ، دو چشم خسته ی من در این امید عبث، دو شمع سوخته جان همیشه بیدار؟ تو نیستی که ببینی! (فریدون مشیری)

من محمد×××××× متولد26/7/1368(ملقب به داداشی) اینم تصویرمه