می دونی یه وقتایی آدما به یه جایی می رسن که بهش میگن بن بست ...

داری می خندی و واسه خودت همین جوری میری ...

بعدش یهو محکم می خوری به یه دیوار آجری !

که یه تابلوی آهنی بهش میخ کوب شده که روش نوشته : بن بست !

از اینجا به بعدشو دیگه نمی ذارن بری ...

فقط یه راه داری ، اونم اینه که از دیوار رد بشی ...

یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ، دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین ، پودر بشه ! 

اما آخه من  مگه چقدر زور دارم ؟! ...