سادگی خیال
|
| |
|
| |
|
آنگاه که حس تعفن و نفرت رهایم نمی کند چگونه می توانم عاشق باشم...؟ چگونه می توانم دیدم را نسبت به آدمها تازه کنم...؟ آنگاه که سادگی خیالم با دستهای نه چندان نا شناسی در هم می شکند ... و من تنها و بی کس ... در امتداد جاده ای سرد و ساکت... با گامهایی نه چندان استوار و محکم.. . که بدون ایمان و یقین در راه است... چگونه می توانم زیبایی و شکوه احساس را لمس کنم... و روح خود را به ابدیت پیوند زنم...؟ شاید سخت باشد از دست دادن احساسی ناب که حبابی بیش نبوده است... احساسی که در عین حال توانست خیالم را برای مدتی هر چند کوتاه نقاشی کند... آری نقاشی کرد... اما جنسش نه از جنس امروز بود... من تاوان گناه نکرده ام را دادم ... و بغضم همان ابتدا در گلو شکست... و احساساتی که مجبورم با دستهایم خفه اش کنم... که مبادا فردا عقلم احساس را تحقیر کند... کاش می شد سادگی خیال را از بین نمی بردیم... |
من محمد×××××× متولد26/7/1368(ملقب به داداشی) اینم تصویرمه