شکسته....
شکسته خسته و وامانده همچو آوارم
چو نیست شانۀ تو،سر به خاک بگذارم
بریزم اشک و ببارم چو ابرهای سیاه
که از زمین و زمان از حیات بیزارم
چنان فسرده و سرخورده ام که بر خود نیز
مثال بار علف بی عیار و سربارم
میان گریه بخندم چو بنگرم بر خویش
که غافلی ز من و باز خاطرت دارم
چه زندگی چه امیدی چه قصه ای از عشق
که من زپوچی آنها ز حرف بسیارم
ببین چه داد زمان دست آ خرم افسوس
مرا که از طلب شادی تو سرشارم
شرنگ تهمت تلخی به کام من بخشید
که تخم عشق دگر روی سینه می کارم
دگر جه گویم ازین زندگی ازین جلاد
که اوست حاکم و من پای چوبۀ دارم
میان ذهن من از هر طرف نشانۀ توست
صدای پای تو هر دم رسد به افکارم
اگر به پای دلم لحظه ای تو بنشینی
بدانی از سخن درد پر ز تکرارم
گذشتم از تو چو دانست دل ندارد جوور
عیار ما،که گلی نازنین و من خارم
گذشتم از تو و تنها به عشق شادی توست
گمان مبر که به امّید دیگری یارم
گذشتی از من و افسوس لحظه ای حتی
تو باخبر نشدی ذره ای ز اسرارم
ولی بدان که ندارم هراس و می جنگم
که دل به غیر تو تا روز مرگ نسپارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 12:48 توسط محمد تنها
|
من محمد×××××× متولد26/7/1368(ملقب به داداشی) اینم تصویرمه