|
نفرین....
نفرین به عشق.... نفرین به قلبم.... نفرین به باورم.... نفرین به سادگیم.... نفرین به احساسم....به وجودم....به گریه هام.... به این سستی....این ضعف....این درموندگی....این حقارت....این عذاب....این تنهایی.... بیزارم خدا....ازاینکه می دونم کی چی به سرم آورده و باید برم ولی قدرت رفتن ندارم.... ازاینکه می دونم چی بودم و هستم...و با همۀ لیاقتها و ارزشهام گذاشتم اینطور تحقیر بشم.... ازاینکه برای آدمیکه اینطور منو سوزونده و الان که من دارم اینقدر زجرآور توی اشکهام می سوزم معلوم نیست تو آغوش کدومیک از از من بهتراش خوابیده به این روز افتادم بیزارم.... لعنت به من که اینطور فریب خوردم....لعنت به من که عین یه الاغ دارم زار می زنم....لعنت به من که زجر دیدم و رنج کشیدم و جاش فقط عشقم و وجودم و روحم و وفامو و هرچی که داشتم از وجود با ارزشم رو به پاش ریختم و شدم این داغون ابله .... چقدر دروغ شنیدم و سکوت کردم....چقدر خیانت دیدم و باز وفا کردم....خدایا توروقران تو بگو حق من بود اینهمه بدی؟؟؟؟بگو خدا.....بگو....بگو چه کنم من خدااااااااا؟دیگه نمی کشم.... بیزارم از تو که ویرونم کردی....بیزار....برو خوش باش با از من بهترات....برو بخند به خریتم....برو بخواب با اونایی که بخاطرشون خوردم کردی....برو نترس من هرگز نفرینت نمی کنم....به این اشکا قسم که نمی کنم...اما اینو بدون.....دیگه تو دنیا مثل فرزانه نمی بینی...هرگز...هرگز...که بد شکوندیش....بد....و برام مثل روز روشنه اون روزی که پشیمون بشی از همۀ اونچه که با من کردی...بهتر از خود خدا میدونی جز خوبی ازم چیزی ندیدی...افسوس که اونروز خیلی دیره....گرچه نزدیکه...حالا برو و به یادگارهاییم که با عشق بهت داده بودم و برای زجر من پنهونشون می کردی و می گفتی دور ریختیشون نگاه کن و تو دلت به سادگیم بخند....آره بخند....به گریه هامم بخند....آرزوی منم از اول همین بود...که بخندی...حالا جه فرقی می کنه که با من بخندی یا به من بخندی؟؟؟؟!!!! منم رفتم به جهنم....به جهنم....به جهنم....به جهنم.... نفرین به من....نفرین.... نفرت ز تو ....نفرت.... |
خدایاازت جز مرگم چیزی رو طلب نمی کنم
من محمد×××××× متولد26/7/1368(ملقب به داداشی) اینم تصویرمه