با توام …

 

با تویی که تپش مصراع های شعرمی…

 

و تنها رهگذر در وهم های سبز خیالم

 

 که تنها گل یاس را می چیند…

 

کاش می شد نبض فاصله ها را گرفت

 

 و در امتداد یک رویا به هم پیوست…

 

کاش می شد این عشق نفرین شده را از

 

لا به لای  کوچه های تنگ و تاریک ذهنمان

 

 بیرون کشید و در وسط میدان شهر داد زد…

 

دیوانه وار خندید و همراه با شاپرک ها

 

 رقص نور را به تماشا نشست…

 

خیال چشمهایت که مرا تا اوج خدا می برد

 

 دیوانه ام می کند…

 

و آن هنگام هست که شعر سهراب را با

 

 خود زمزمه می کنم :

  

و خدایی که در این نزدیکی است

 

 لای این شب بوها

 

پای آن کاج بلند…

 

آری با تو که هستم  به خدا نزدیکترم…

 

و فکر این که زندگی بی روح است

 

 رنگ می بازد…

 

و من با تمام وجود فریاد می زنم…

 

به من که نگاه می کنی فریادم می شکند

 

 و من در چشمان تو محو می شوم…

 

و در پشت آن اقیانوس آرام برای خود خانه ای

 

 نه از جنس خانه ی آن مردمان شهر نشینی که

 

 عشق مرا نفرین شده می دانستند  می سازم…

 

با تو که هستم روح را نقاشی می کنم

 

 و غروب را با طلوعی دیگر رنگ می زنم

 

 تا بگویم زندگی جاریست…

 

با تو که هستم کویر هم زیبا می شود…

 

و یاس و نفرت در روشنایی درون گم می شود…

 

به آسمانم که نگاه می کنم دلم قرص می شود

 

 چون می تواند مرا وسیع کند …

 

حس پرواز رهایم نمی کند

 

 چشمهایم را می بندم و خود را رها می کنم

 

 تا اوج بگیرم…

 

چقدر شیرین است...