با تو ام...
|
با توام … با تویی که تپش مصراع های شعرمی… و تنها رهگذر در وهم های سبز خیالم که تنها گل یاس را می چیند… کاش می شد نبض فاصله ها را گرفت و در امتداد یک رویا به هم پیوست… کاش می شد این عشق نفرین شده را از لا به لای کوچه های تنگ و تاریک ذهنمان بیرون کشید و در وسط میدان شهر داد زد… دیوانه وار خندید و همراه با شاپرک ها رقص نور را به تماشا نشست… خیال چشمهایت که مرا تا اوج خدا می برد دیوانه ام می کند… و آن هنگام هست که شعر سهراب را با خود زمزمه می کنم : و خدایی که در این نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند… آری با تو که هستم به خدا نزدیکترم… و فکر این که زندگی بی روح است رنگ می بازد… و من با تمام وجود فریاد می زنم… به من که نگاه می کنی فریادم می شکند و من در چشمان تو محو می شوم… و در پشت آن اقیانوس آرام برای خود خانه ای نه از جنس خانه ی آن مردمان شهر نشینی که عشق مرا نفرین شده می دانستند می سازم… با تو که هستم روح را نقاشی می کنم و غروب را با طلوعی دیگر رنگ می زنم تا بگویم زندگی جاریست… با تو که هستم کویر هم زیبا می شود… و یاس و نفرت در روشنایی درون گم می شود… به آسمانم که نگاه می کنم دلم قرص می شود چون می تواند مرا وسیع کند … حس پرواز رهایم نمی کند چشمهایم را می بندم و خود را رها می کنم تا اوج بگیرم… چقدر شیرین است... |
من محمد×××××× متولد26/7/1368(ملقب به داداشی) اینم تصویرمه